مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
224
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
كار بماند . و همواره در كر و فر بودند تا اينكه نيمى از روز بگذشت . اسبهاى ايشان از كار بماند . هردو بر زمين فرود آمدند و يكديگر را بگرفتند . در آن هنگام ، مراد شاه بغريب هجوم آورده ، او را بربود و بلند كرد . همىخواست كه بر زمين زند . غريب ، هردو گوش مراد شاه بگرفت و آنها را سخت بماليد . مراد شاه چنان دانست كه آسمان بر سر او فروريخت . آنگاه بآواز بلند ، بانگ بركشيد . گفت : اى دلير زمان ، من در پناه توام . پس ملك غريب ، بازوان او را ببست . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب ششصد و هشتادم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، غريب ، بازوان او را ببست . و عفريتانى كه با مراد شاه بودند ، خواستند كه از بهر خلاصى مراد شاه هجوم آورند . درحال ، غريب با هزار تن از عفريتان حمله كرد . ايشان امان خواستند و اسلحه دور انداختند . ملك غريب ، ايشان را امان داد و بازگشته ، در خرگاه بنشست و مراد شاه را بخواست . او را در قيد و زنجير حاضر آوردند . مراد شاه از شرم سر به زير افكند . غريب گفت : ترا چه برين داشت كه بملوك ياغى شدى ؟ گفت : اى ملك ، مرا معذور دار . غريب گفت : عذر تو چيست ؟ مراد شاه گفت : اى ملك ، قصد من خونخواهى پدر و مادر خويش از ملك شاپور بود . كه او قصد كشتن ايشان داشته ، ولى مادرم از او خلاص گشته . پدرم را نمىدانم كشته است يا نه ؟ غريب گفت : به خدا سوگند تو معذورى . بازگو كه پدر و مادر تو كيستند و نام ايشان چيست ؟ مراد شاه گفت : نام پدرم غريب ، ملك عراق و نام مادرم فخرتاج ، دختر ملك شاپور ، پادشاه عجم است . چون غريب سخن او را بشنيد ، فريادى بلند برآورده ، بى خود بيفتاد . گلابش همىفشاندند تا به خود آمد و بمراد شاه گفت : تو پسر غريب و فخرتاج هستى ؟ گفت آرى . گفت : تو فارس بن فارسى . آنگاه بانگ بر زد كه : بند از پسر من